هـــــــــــــــــــــــــــــــو المحبوب
سال اول راهنمائی بودم يکی از بچه ها به اسم (ميم) دختر بدی نبود ولی من يکی هميشه باهاش مشکل داشتم آخه خيلی خودشو ميگرفت خيلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خلاصه چند سال گذشت سال سوم دبيرستان بودم که ديدم خانوم با ما هم مدرسه ای شدن (البته اينو بدون که مدرسه ی دوران راهنمايی و سال اول دبيرستان(امام صادق (ع)) و پيش دانشگاهی(زکيه) من مذهبی بود بچه ها واقعا زمين تا آسمون متفاوت بودن امــــــــــا ۲ سال از دبيرستان من توی ام الفساد شهرک غرب گذشت بماند که چی کشيدم و خيلی چيزها رو هم از همون تنگناهای ۲ساله دارم اما مهم تر اينکه شهيد باکری رو به خاطر همين بدبختی های ظاهری و الطاف غيبی و باطنی اون ۲ سال يافتم واگرنه معلوم نبود الان چی بودم) خلاصه ايشون با يه بنده خدايی به اسم (ميم)آشنا شدن و ما هم دورادور باهم ديگه سلام و عليکی داشتيم <البته الان اين دوتا (ميم) عزيز با هم ازدواج کردن و زندگيشون سرشارازعشق و نوره و عنايت خدا و ائمه حسابی براشون ميرسه خوشبخت باشن ما که بخيل نيستيم>
خلاصه آقای ميم قرار شد برای تفحص اعزام بشه و خانوم ميم هم که ديگه هيچی حالا اين وسط ما هم حسوديمون بد جوری داشتم نماز روزه می سوزوند که آقای ميم با چند تا از بچه ها اعزام شدن<< فکه>>۷ روز از رفتنشون گذشته بود که آقای ميم زنگ زد به خانوم ميم و گفت : ۵ روز که شهيد پيدا نکرديم ..................... همگی ۴۰ شب زيارت عاشورا نذر کرديم و دقيقا ۴۰ دقيقه بعد از اولين زيارت عاشورايی که زمزمه کرديم آقای ميم دوباره زنگ زد و گفت که يه شهيد کاملا سالم پيدا کردند و فکه غوغاست اما چون تاريک شده مجبور شدن صبر کنند تا صبح(موتور برق سوخته بود) که چيزی از لوازم شهيد جا نماند خدا ميدونه اون شب آقای ميم چه گزارشاتی برای خانوم ميم فرستاد ما که نبوديم
اون شب وقتی آقای ميم ميخوابه ( شهيد حاج حميد آقای باکری ) به خوابش می آيند و ميگن که بازو بندی که به دست اين شهيدی که پيدا کردين بسته شده رو ببرين به فلانی (که من باشم بدين که بوی اين بازوبند به اون بخوره ..... قابل توجه اينکه من مشکل حاد تنفسی دارم که اون موقع يعنی همون شب منو به بيمارستان کشاند....) اين بازو بند بين ۱۴ تا دوست دوران جبهه گشته بود و همگی بعد از عدد ۱۴ به شـــــــهادت رسيده بودند ۱۴ روز ؛ ۱۴ زيارت عاشورا ؛۱۴روز مجروح بودن؛۱۴ ماه جبهه ............. و خلاصه اين آقای ميم اون موقع اسم بنده رو به عنوان خانوم (سين) نميشناخت فقط ميدونست هستم همين
تا اينکه شب ۶ اسفند سال ۱۳۸۰(ساگرد هجدهمين سال شهادت حاج حمــــيد آقای باکری) بود که آقای ميم از فکه برگشت و جريان خواب و بازوبند اون شهيد رو به خانوم ميم گفت ؛ صبح روز ۶ اسفند بود که اقای ميم بازو بند رو راس اذان صبح به خانوم ميم رسوند و خانوم ميم راس اذان ظهر ۶ اسفند ۱۳۸۰ بازو بند رو روی سجاده ی من گذاشت
وسط نمازعطر ياسی که بازوبند ميداد داشت مست مستم ميکرد
( در نمازم خم ابروی تو در ياد آمد حالتی رفت که محراب به فرياد آمد )
ياس هايی که لای بازوبند بود از بهـــــــــار سال ۶۵ تازه ی تازه مونده بود
حالا معجزه ی حاج حميد رو فهميدی
از اون روز بود که من چادرسرم کردم
اين هم حکايت عاشقی ما .....................................
يا مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولا
۲۹/۱۲/۸۲