انفجار انزجار
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥ 

خداااااااااااااااااااااا

من چه قدر از این پسره ی مثلا بچه مثبت عقده ای و زن کوفتیش بدم میاد

مگه همه ی دین اینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


کلمات کلیدی:
 
حبیبم
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۱ 

غروب جمعه  در این رهگذرچه میخواهم ؟

به غیر آمدنت از سفر چه می خواهم ؟

برایت نامه نوشتم؛سلام و دیگر هیچ

بجز  سلامتی تو دگر چه می خواهم ؟

برای دادن حاجت می آیی و... خوب است

ولی از آمدنت خوب تر چه  می خواهم ؟

گمان نکن که سکوتم تو را نخواستن است

ببین گرفته زبانم اگرچه می خواهم

که دوستت دارم را برات گریه کنم

زبان که نیست بجز چشم تر چه می خواهم ؟

تو آرزوی منی،این بلند پروازی است

که تو به من برسی من به هر چه  می خواهم ؟

هنوز که نرسیدی پی چه می گردم

هنوز در نزدی پشت در  چه  می خواهم ؟

دگر حواس برایم  نمانده از شوقت

غروب جمعه در این رهگذز چه می خواهم ؟

 


کلمات کلیدی:
 
درد دلي با دو کوهه
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۸ 

دو کوهه ،اي پر از نواي کميل ! اي پر از زيارت عاشورا ! و اي مثنوي معنويت بسيجيان!

آمده ام کنار تو ، کنار شانه هاي ستبر تو و بر زخمهايت بوسه مي زنم .

دو کوهه ، اي ديوان خاطرات سرخ ! آمده ام تا با تو از دلتنگي بسيجيان بگويم .

آمده ام بگويم تنها تو نيستي ، که تنهايي ، ما نيز تنهائيم  .

و دل خوشيم با مشتي خاطرات پريشا ن .

آمده ام بگويم تو از همه به خدا نزديکتري و بهتر از هر کس در دل بسيجيان جاي داري .آمده ام بگويم دلمان انبوه درد است . درد نا مهرباني و حسرت فراق دوستان .

تنها تو هستي که از زمزمه بسيجيان آگاهي . خوشا بحالت !

دو کوهه ،تو پاکترين سرزميني براي گريه هايم ! تو صبورتريني براي شکوه هايم ! شبهاي تو زيباترين شبها ست براي خوا ندن خدا . تو هنوز که هنوزست بسيجي مانده اي .

دشتها همه به تو ا قتدا مي کنند . بسيجيان جز در آ غوش تو آرام نمي گيرند

.ما همه خويش را در تو پيدا مي کنيم . نمي توان بسيجي بود و تو را نشناخت

راستي دوکوهه ، اين را مي داني که در تمام دنيا يک بسيجي سرمايه دارپيدا نمي شود ؟

و اين را هم ميداني که بسيجيان ما ، ماهانه کرايه خانه ندارند بدهند .

  اما دلشان و عقيده ا شان را به کرايه نميدهند ؟ 

 ما را درياب ، دوکوهه !


کلمات کلیدی:
 
فكّه ديگر جاى من نيست!
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٢ 
يكى از روزها كه شهيد پيدا نكرده بوديم، به طرف «عباس صابرى» (سال 75 در تفحص در منطقه فكه شهيد شد.) هجوم برديم و بنا بررسمى كه داشتيم، دست و پايش را گرفتيم و روى زمين خوابانديم تا بچه ها با بيل مكانيكى خاك رويش بريزند. كلافه شده بوديم.

   شهيدى پيدا نمى شد. بيل مكانيكى را كار انداختيم. ناخن هاى بيل كه در زمين فرو رفت تا خاك بر روى عباس بريزد، متوجه استخوانى شديم كه سَرِ آن پيدا شد. سريع كار را نگه داشتيم. درست همان جايى كه مى خواستيم خاك هايش را روى عباس بريزيم تا به شهدا التماس كند كه خودشان را نشان بدهند، يك شهيد پيدا كرديم.
بچه ها در حالى كه از شادى مى خنديدند، به عباس صابرى گفتند:
- بيچاره شهيد تا ديد مى خواهيم تو رو كنارش خاك كنيم، گفت: فكه ديگه جاى من نيست بايد برم جايى ديگه براى خودم پيدا كنم و مجبور شد خودشه نشون بده...

از خاطرات شهید تفحص مجيد پازوكى


کلمات کلیدی:
 
جان دادن و کربلا نديدن سخت است ......
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٢ 


کلمات کلیدی:
 
حسين (ع)
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢ 
بين من و تو فاصله تنگاتنگ است

در قاب دلم عکس تو رنگارنگ است

در هر نفسی حسين حسين می گويم

بی عشق حسين نفس کشيدن ننگ است

کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱ 

هـــــــــــــــــــــــــــــــو المحبوب

 سال اول راهنمائی بودم يکی از بچه ها به اسم (ميم) دختر بدی نبود ولی من يکی هميشه باهاش مشکل داشتم آخه خيلی خودشو ميگرفت خيلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی  خلاصه چند سال گذشت سال سوم دبيرستان بودم که ديدم خانوم با ما هم مدرسه ای شدن (البته اينو بدون که مدرسه ی دوران راهنمايی و سال اول دبيرستان(امام صادق (ع)) و پيش دانشگاهی(زکيه)  من مذهبی بود بچه ها واقعا زمين تا آسمون متفاوت بودن امــــــــــا ۲ سال از دبيرستان من توی ام الفساد شهرک غرب گذشت بماند که چی کشيدم و خيلی چيزها رو هم از همون تنگناهای ۲ساله دارم اما مهم تر اينکه شهيد باکری رو به خاطر همين بدبختی های ظاهری و الطاف غيبی و باطنی اون ۲ سال يافتم واگرنه معلوم نبود الان چی بودم) خلاصه ايشون با يه بنده خدايی به اسم (ميم)آشنا شدن و ما هم دورادور باهم ديگه سلام و عليکی داشتيم <البته الان اين دوتا (ميم) عزيز با هم ازدواج کردن و زندگيشون سرشارازعشق و نوره و عنايت خدا و ائمه حسابی براشون ميرسه خوشبخت باشن ما که بخيل نيستيم>

خلاصه آقای ميم قرار شد برای تفحص اعزام بشه و خانوم ميم هم که ديگه هيچی حالا اين وسط ما هم حسوديمون بد جوری داشتم نماز روزه می سوزوند که آقای ميم با چند تا از بچه ها اعزام شدن<< فکه>>۷ روز از رفتنشون گذشته بود که آقای ميم زنگ زد به خانوم ميم و گفت : ۵ روز که شهيد پيدا نکرديم ..................... همگی ۴۰ شب زيارت عاشورا نذر کرديم و دقيقا ۴۰ دقيقه بعد از اولين زيارت عاشورايی که زمزمه کرديم آقای ميم دوباره زنگ زد و گفت که يه شهيد کاملا سالم پيدا کردند و فکه غوغاست اما چون تاريک شده مجبور شدن صبر کنند تا صبح(موتور برق سوخته بود) که چيزی از لوازم شهيد جا نماند خدا ميدونه اون شب آقای ميم چه گزارشاتی برای خانوم ميم فرستاد ما که نبوديم

 اون شب وقتی آقای ميم ميخوابه ( شهيد حاج حميد آقای باکری ) به خوابش می آيند و ميگن که بازو بندی که به دست اين شهيدی که پيدا کردين بسته شده رو ببرين به فلانی (که من باشم بدين که بوی اين بازوبند به اون بخوره ..... قابل توجه اينکه من مشکل حاد تنفسی دارم که اون موقع يعنی همون شب منو به بيمارستان کشاند....) اين بازو بند بين ۱۴ تا دوست دوران جبهه گشته بود و همگی بعد از عدد ۱۴ به شـــــــهادت رسيده بودند ۱۴ روز ؛ ۱۴ زيارت عاشورا ؛۱۴روز مجروح بودن؛۱۴ ماه جبهه  ............. و خلاصه اين آقای ميم اون موقع اسم بنده رو به عنوان خانوم (سين) نميشناخت فقط ميدونست هستم همين

تا اينکه شب ۶ اسفند سال ۱۳۸۰(ساگرد هجدهمين سال شهادت حاج حمــــيد آقای باکری) بود که آقای ميم از فکه برگشت و جريان خواب و بازوبند اون شهيد رو به خانوم ميم گفت ؛ صبح روز ۶ اسفند بود که اقای ميم بازو بند رو راس اذان صبح به خانوم ميم رسوند و خانوم ميم راس اذان ظهر ۶ اسفند ۱۳۸۰ بازو بند رو روی سجاده ی من گذاشت

     وسط نمازعطر ياسی که بازوبند ميداد داشت مست مستم ميکرد

 ( در نمازم خم ابروی تو در ياد آمد                           حالتی رفت که محراب به فرياد آمد )

 ياس هايی که لای بازوبند بود از بهـــــــــار سال ۶۵ تازه ی تازه مونده بود

 حالا معجزه ی حاج حميد رو فهميدی 

               از اون روز بود که من چادرسرم کردم 

          اين هم حکايت عاشقی ما  .....................................

 

                                        يا مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولا

 

 ۲۹/۱۲/۸۲

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٧ 

 

 

     

     آی آدم های بی غم دلم پر از احساسه

                    قصه ای که ميخونم غصه ی قلب ياسه 

     کربلا يه کعبه ی مقدسة


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤ 

 

                 بسم الرب الحسين (ع)

 

         شادی هر دو جهان بی تو مرا جز غم نيست

         جنت بی تو عذابش ز جهنم کم نيست

          در دم مرگ اگر پا به سرم بگذاری

          عمر جاويد به شيرينی آن يک دم نيست

          دوزخ ارزانی آنان که ندارندُ غمت

          با غمت هيچ مرا ز آتش دوزخ غم نيست

          گوهر اشک تو به هر کس ندهند

          اهرمن را شرف داشتن خاتم نيست

          هم خدا داند و خلق خدا می دانند

          که به جز پرچم عشق تو در اين عالم نيست

 

                                                          ..............................


کلمات کلیدی:
 
بوی سيب و حرم حبيبو
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱ 

 

 

           بوی سيب و حرم حبيب و ......  


کلمات کلیدی: